تبليغاتX
دلتای شعر
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
سلام دوستان گلم

دیر آمدم و بی بهانه نبود  این دیری

چند هفته ای در سوگ از دستم رفتن دفتر شعرم بودم و دومین دفتر شعرم احتمالا به ملکوت اعلا پیوست.

از آنجا که آدم زرنگ و با هوشی ام معمولا یک نسخه از شعرهایم بیشتر نگهداری نمیکنم مبادا که فضائی اشغال کند و این دفتر هم که حاصل شبهائی که ... حالا بی خیال.. از دستش دادم و با اینکه هنوز نا امید نشده ام اما امیدی هم ندارم که برگردد سر زندگی خودش.

دستی به دلم نیست این روزها ،و این شعر هم شاید همین را بگوید و ...

از دیر آمدنم ببخشایم.

****

می ترسم که دستم

ولی بوی یوسف نمی دهد

که بیاندازی دور گردنت

خواب دیده ام

لیلی!

خواب دیده ام :

تو جایت را

شبیه زنی عوض کرده ای

و من

جامه ام

از قبل پاره کرده  بودم

و حتی کفشهایم

به حرمت دستهای تو ،

لیلی!!

من می دوم

که بمیرم

یا- نه – که – بگیرم

حتی اگر بدون سلامت،

دستها را

از همان دور

برایت می تکانم

                                                                            (دلتا)

لینک ثابت
 ساعت 12:19  توسط داریوش رضوان  |